از خواب بیدار شدم.مارکو هم تازه داشت چشم هایش را باز می کرد.بلند شدم و بیرون رفتم.بهار بود و باد بهاری صورتم را نوازش می کرد.به دشت سر سبز و علف های تازه نگاه کردم.مارکو از خانه کوچکمان بیرون آمد و صبح بخیر گفت.من هم صبح بخیر گفتم و از مارکو پرسیدم:«تو گرسنه نیستی؟من که خیلی دلم می خواهد یک علف تازه بخورم.» مارکو هم حرف من را تایید کرد و با هم مشغول غذا خوردن شدیم.بعد از چند دقیقه مارکو فکری کرد و گفت:«پیتر،الان بهار است و غذا زیاد است و ما می توانیم کلی غذا بخوریم،اما وقتی پاییز و زمستان برسد همه علف ها خشک می شوند و دیگر غذایی برای خوردن نداریم.آن وقت چه کار بکنیم؟»من گفتم:«فکر آنجایش را هم کرده ام.می رویم و در شهر کار می کنیم.»مارکو گفت:«اگر منظورت از کار در شهر این است که برویم و گاری ها را بکشانیم،من اصلاً دوست ندارم زندانی مردم شوم.وگرنه کار دیگری نیست.»من گفتم:« نه!من هم دوست ندارم زندانی بشوم.منظور من این است که ما در شهر می رویم و هر آدمی را که پیاده بود سوار می کنیم و به مقصدش می رسانیم و او هم کمی به ما غذا می دهد.»مارکو گفت:«حالا آمدیم و آدمی را سوار کردیم و به مقصدش رساندیم،ولی اگر او به ما غذا نداد چه؟»من گفتم:«من مطمئن هستم که آن ها به ما غذا می دهند.چون وقتی تازه پدر و مادرم مرده بودند و من هنوز در شهر بودم،چند نفر از من کمک خواستند و من هم آن ها را سوار کردم و آن ها در عوض به من غذا دادند.»مارکو تا این حرف را شنید خوشحال شد و حرف من را قبول کرد. .......................................................... چند ماه گذشت و پاییز شروع شد.من به مارکو گفتم الان موقع کار کردن است.ما به طرف شهر حرکت کردیم.وقتی به شهر رسیدیم،به دور و برمان نگاه کردیم و من یک پیر زن را سوار کردم و مارکو هم یک مرد از کار برگشته را سوار خودش کرد.آن روز غذای زیادی به دست آوردیم.ما هر روز همین کار را ادامه دادیم تا اینکه روز های آخر ماه زمستان فرا رسید.یک روز سرد بود.ما آماده شدیم و به طرف شهر رفتیم.وقتی رسیدیم مثل همیشه هر کداممان دنبال یک آدم پیاده رفتیم.من یک نفر را سوار کردم ولی مارکو شهر دار آن منطقه را سوار کرد. همین طور مارکو به راهش ادامه می داد و من زیر نظرش داشتم، یک مگس دور و بر سر مارکو آمد و آن را اذیت کرد.مارکو او را کنار زد ولی دوباره آمد .مارکو باز هم او را کنار زد ولی وقتی مگس باز هم دور و بر سر مارکو آمد،مارکو اعصابش خورد شد و دو پایش را بالا برد و شهردار را به زمین انداخت.شهردار که خیلی عصبانی شده بود دستور داد تا مارکو را دستگیر کنند.مارکو هم که خیلی ترسیده بود پا به فرار گذاشت و من هم برای کمک به او دنبالش رفتم. ولی محافظ های شهردار رهایمان نمی کردند و همین طور ما را دنبال می کردند و با تفنگ هایشان تیر اندازی می کردند.ما هم همین طور می رفتیم و به جنگل نزدیک می شدیم. همچنانان ادامه دارد.....
ما را در سایت من 1 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 125