اسب2
همین طور که داشتم به مردی که زیاد سوارم شده بود،لگد می زدم،حواسم به یک اسب زیبا که یک پسر خوشگل بود،پرت شد.وقتی صورتم را برگرداندم تا باز هم به مرد لگد بزنم،دیدم که فرار کرده است.به طرف اسب رفتم.وقتی به آن رسیدم،سلام کردم و آن هم جواب سلامم را داد. به او گفتم:«بیا با هم دوست شویم و تا آخر عمرمان دوستان صمیمی باشیم.»او هم قبول کرد.بعد با هم به دشت های سر سبز رفتیم و با هم مسابقه ی دو دادیم و از روی بوته های بزرگ پریدیم.بغل برکه ای با آب های زلال(که قبلا هم از آن خورده بودم) ایستادیم تا آب بنوشیم. وقتی سیراب شدم،به اسب دقت کردم،و تازه فهمیدم که موی آن هم مثل موی من طلایی است.او هم فکر من را خواند و گفت:«چه جالب!» من گفتم :«اسمت چیست؟» او گفت:مارکو. من گفتم:«اسم من هم پیتر است.» و باز هم به بازی رفتیم.کم کم خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد.مارکو گفت:«پیتر،نمی خواهی به خانه تان بروی؟» من گفتم:«سال ها پیش مادر و پدر من مردند و من شب ها در همین دشت می خوابم.» مارکو گفت:«ببخشید که ناراحتت کردم.» من گفتم:«نه!اشکالی ندارد.» و ادامه دادم:«تو چرا به خانه تان نمی روی؟» مارکو گفت:«مادر و پدر من هم بخاطر فقر زیاد،من را اینجا تنها گذاشتند و به یک شهر دیگر رفتند.» من گفتم«پس ما الان اینجا تنها هستیم.» مارکو گفت:«بله.حالا بیا بریم همان جا که همیشه می خوابی،بخوابیم.» من گفتم:«نه.من از یک ماه پیش فکر یک خانه را کرده بودم و همه ی وسائل هایش را هم آماده کردم.ولی چون تنها بودم نمی توانستم خانه را بسازم.اما حالا که دو نفر هستیم می توانیم با هم خانه را بسازیم.» مارکو هم خوشحال شد و با هم شروع به کار کردیم. بعد از دو ساعت کارمان تمام شد.خانه ی بزرگی نبود،ولی به درد پناهگاه و استراحت کردند در آن می خورد.ما شب را در آنجا خوابیدیم،تا فردا به کار هایمان برسیم. البته ما که کار نداریم. ولی کار پیدا می کنیم. همچنان ادامه دارد
|+| نوشته شده توسط سید هادی روانبخش در یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ |
ما را در سایت من 1 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80